بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمْ اللّهُمَ کُنْ لِوَلیِکَ الْحُجَةِ بْنِ الْحَسَنْ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَ عَلی ابائِهِ فی هذهِ الساعَه وَ فی کُلِ الساعَه وَلیاً وَ حافِظا وَ قائِداً وَ ناصِرا وَدَلیلاً وَعَیْنا حَتّی تُسْکِنَهُ اَرْضَکَ طَوعا وَتُمَتِعَهُ فیها طَویلا

? لیلة من لیالی
لیلة من لیالی
آرشیو
چهارشنبه 2 فروردین‌ماه سال 1385
واقعا در صفا صفا کردیم

سلام

خدایا خدا جون واقعا شکرت

هنوزم  باورم نمیشه این من بودم

وقتی رسیدیم دلم گرفت

همه زنگ میزدن و التماس دعا میگفتن

اذان و که دادن با گفت لبیک و نیت کردیم

دیگه محرم شدیم

حالت شک زده ها رو داشتم

آخه خدایا من کجا ؟اینجا کجا

کعبه رو که دیدم انگار بازم خواب دیدم

کلی حرف آماده کرده بودم

ولی وقتی دیدمش شوکه شدم

همه چیز و فراموش کردم

خیلی خلوت بود

درست یک ساعت به تحویل سال مونده بود

نیت کردم

هفت دور طواف عمره ی مفرده برای …

هر دور پرده ی کعبه رو می بوسیدم

نمی دونستم از خوشحالی چه کنم

طواف تمام شد

مامانم دوست داشت زمان تحویل سال محرم باشه

و این آروزی همه شد

به صفا و مروه رفتیم

نیت کنید

هفت دور سعی بین صفا و مروه برای … قربت الی الله

برای ظهور

برای تمام ملتمسین دعا دعا کردم همه حتی شما

برای اموات

برای تموم کساییکه آروز دارن بیان

دعا کردم

وقعا در صفا صفا کردیم

تقصیر کردیم

ساعت و که دیدم درست دو دقیقه بعد زمان تحویل سال بود

بغض گلو مو گرفته بود

همگی به حرم رفتیم نشستیم و دعای تحویل سال و خوندیم

صدای تلفنها باز بلند شد

اصلا نمیتونستیم حرفی بزنیم

فقط گریه بود و بس

خدایا شکرت

مامانم همش به فکر جونا بود و براشون دعا میکرد

بابا میگفت اموات یادتون نره

واسه هر کی که التماس دعا گفته دعا کنید

هنوز محرم بودیم

طواف نسا رو همگی با هم انجام دادیم

بابا یکی یکی ما رو به حجر الاسود برد

بعد از نماز طواف توی حرم نشستیم

صدای زنگ تلفن قطع نمیشد همه التماس دعا داشتن

من که توی طواف بودم همش برام اس ام اس میدادن و التماس دعا داشتن

لحظه های واقعا قشنگی بود

اشکام مجال نمیدادن انگار بغض چند ساله بود که ترکید

نمیتونستم با کسی حرف بزنم

خدایا شکرت

من بهترین سال های زنگیمو بهترین روزا   بهترین شبا    قشنگترین لحظه هامو   تو خونت بودم

خدایا شکرت

بابا گفت بریم رو کوه صفا بشینیم وقران بخونیم

نیت کردم هر سوره ایی که اومد من اون و تا اخر میخونم

قران و باز کردم

باورم نمیشد یس اومد آخه من همیشه رو کوه صفا یس می خوندم این بار هم همون سوره اومد

رفتم طواف مستحبی کردم نیت کردم برای تموم ملتمسین دعا و اموات

یکی از مطوعا هم میگفت شرک حرام حاجی حجاب رعایت کن صورت معلوم حرام شرک

رفتم تو حجر و دعای توسل خوندم

هرکی من و میدید التماس دعا میگفت

رفتم دور تا دور پرده رو بوسیدم

همون مطوعا انگار اصلا دوست نداشت من اونجا باشم نمیدونم چرا همش دنبالم بود و همون حرفا رو تکرار میکرد شاید به خاطر عینک آفتابی بود چون اون سری به من میگفت عینک و بر دار نماز باطل و حرام

رکن یمانی و حجر الاسود و مقام

دلم نمیومد یه لحظه هم بیاستم

وقت تنگ بود

اذان اول و دادن

یک با دیگه طواف کردم

این بار برای خودم بود هفت دور

بعد نماز بازم هم به حجر الاسود رفتم

بازم اون مطوعا اومد حرمه حرام شرک حاجی بوس حرام

انگار همه خواب بود

وقتی رفتم سره صف نماز ایستادم تموم لباسم بوی عطرکعبه رو میداد حتی دستم

به هر کی که میگفتم دستم و میگرفت و بوس میکرد

و

.................

 

  


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 65439


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها